 |
By Mario Giacomelli |
حل میشود خیابان در پژواک سپید خاموشی
و برف،
با شاخهها به نجوا افتاده است برف
- میشنوی؟
- دنیا چقدر در دسترس است.*
شهری که نمیدانمش. نمیشناسمش. شهری که هنوز توی کوچههای محلهی چند سالهام گم میشوم. توی ذهنم مسیرهاش پیوستگی ندارند. به هم نمیرسند. گاندی برای خودش. ونک برای خودش. ولیعصر یک طرف دیگر. شهری که در جستوجوش ساعتها زیر پا گرفتمش. تنها، با دوست، با موسیقی، در سکوت، با برف، با باران. دوست دارم طی کردنش را. دوره کردنش در برف و باران با دوست را بیشتر. آرام شده بود با برف امروز. شلوغی روزهای آخر سال را خوابانده بود زیر خودش، برف. صداها را دور کرده بود، رنگها را ملایم و خاکستری. آرام شده بود. آرام و بیگانه. تمام مدت "24 ساعت" مختاری توی سرم زمزمه میشد.
اما هوایی آن ته دل میلرزد
و گاهگاه فرو میریزد دلم.*
برف بود و خیابانهای غریب و بیگانه و دوستی که "بود" و دستهامان که بیشتر از همیشه، و من بودم و ما بودیم و ما من بودیم و ما تو بودیم و پر از آرامش بودیم و گرمایی بود که دانههای برف را میسُراند روی لبخندهامان و شعری بود که پایان نداشت و شعری که فضا را آکنده بود و موسیقی بود و موسیقی در تمام ما جاری بود و پر بودیم و زیاد بودیم و برف بود و قدمهامان که برف را میپیمود و ما یک کس بودیم که دستهاش درهم تنیده بود و برف و شعر و موسیقی را در نفسهاش حبس کرده بود و برف بود. و برف بود و ما که از هم بودیم. و شهری بود که نمیشناختمش.
برف است این که پایین میآید،
یا ما بدین اشاره بالا میرویم؟*
* محمد مختاری / این 24 ساعت، نیمهشب: ساعت ۱۲