May 20, 2012



تا سخن نگویی با من
شب می ماند

و قاعده شاید این است که شب بماند

(+)

May 19, 2012

گمان باران داری؛ ولی ابر است، ابر است، ابر است *


خنده‌ها بالعموم به منزله‌ی برق‌هایی هستند که در عقبه‌ی آن‌ها باید مهیای گریه بود.
 از نامه‌ی نیما به ناکتا

توی وضعیت گهِ کتاب‌فروشی یک‌دفعه "دختر قوچانی" از به قول خودشان بارِ موسیقی بلند شد. دلم هوای آدم‌های رفته رو کرد. دلم پر زد برای ماسوله‌ی دو سال قبلِ همه با هم که توی راه وانس گوش دادیم. دلم گرفته بود از تصمیم‌ها و رفتارهای همه‌ی روز. از فرصتی که از دست رفت. سراغ آلبوم رو از آقای موسیقی گرفتم قرار شد دفعه‌ی بعد بگیرم ازش.
از صبح هیچ و رسمن هیچ کاری نکردم. عصر نشستم با میم کوچک هری پاتر دیدم بلکه زودتر بگذرند این ساعت‌های کش‌دارِ لعنتی. آلبوم رو دیروز از دوستی گرفتم. حالا توی این غروبِ خالیِ بغض‌دار گذاشتم برای خودش بخواند. هی سرازیر می‌شوند. و نمی‌فهمم چرا. عقوبت لحظه‌های وجد است؟ به نسبتی سخت و لرزآور؟  
هر ساعتی، هر دمی که به خوشی بگذرد هراس اینکه قرار است چطور جبران شود دیوانه‌ام می‌کند.
 
*احمد رضا احمدی

Mar 31, 2012

insurmountable



You slip out of your depth and out of your mind
With your fear flowing out behind you
As you claw the thin ice

Mar 13, 2012

قصه همیشه از دل شب آغاز می‌شده است *‏

By Mario Giacomelli


حل می‌شود خیابان در پژواک سپید خاموشی
و برف،
با شاخه‌ها به نجوا افتاده است برف
- می‌شنوی؟
- دنیا چقدر در دسترس است.*

شهری که نمی‌دانمش. نمی‌شناسمش. شهری که هنوز توی کوچه‌های محله‌ی چند ساله‌‌ام گم می‌شوم. توی ذهنم مسیرهاش پیوستگی ندارند. به هم نمی‌رسند. گاندی برای خودش. ونک برای خودش. ولیعصر یک طرف دیگر. شهری که در جست‌وجوش ساعت‌ها زیر پا گرفتمش. تنها، با دوست، با موسیقی، در سکوت، با برف، با باران. دوست دارم طی کردنش را. دوره کردنش در برف و باران با دوست را بیشتر. آرام شده بود با برف امروز. شلوغی روزهای آخر سال را خوابانده بود زیر خودش، برف. صداها را دور کرده بود، رنگ‌ها را ملایم و خاکستری. آرام شده بود. آرام و بیگانه. تمام مدت "24 ساعت" مختاری توی سرم زمزمه می‌شد.

اما هوایی آن ته دل می‌لرزد
و گاه‌گاه فرو می‌ریزد دلم.*

برف بود و خیابان‌های غریب و بیگانه و دوستی که "بود" و دست‌هامان که بیشتر از همیشه، و من بودم و ما بودیم و ما من بودیم و ما تو بودیم و پر از آرامش بودیم و گرمایی بود که دانه‌های برف را می‌سُراند روی لبخندهامان و شعری بود که پایان نداشت و شعری که فضا را آکنده بود و موسیقی بود و موسیقی در تمام ما جاری بود و پر بودیم و زیاد بودیم و برف بود و قدم‌هامان که برف را می‌پیمود و ما یک کس بودیم که دست‌هاش درهم تنیده بود و برف و شعر و موسیقی را در نفس‌هاش حبس کرده بود و برف بود. و برف بود و ما که از هم بودیم. و شهری بود که نمی‌شناختمش.

برف است این که پایین می‌آید،
یا ما بدین اشاره بالا می‌رویم؟*

* محمد مختاری / این 24 ساعت، نیمه‌شب: ساعت ۱۲ 


Mar 2, 2012

If I were a good man, I'd talk with you more often than I do


تا دستی از درون پریشانی‌های بی‌انتها برآید
دست مرا بگیرد
و آزادی زبانم را
در گردش شتابان اشیاء
تلفظ کند.

محمد مختاری

Feb 28, 2012

در چتر بسته دلتنگی‌ست *‏


"غلظتِ هول" آرام گرفته بود. سر راه یک دسته گل می‌گیرم. مرد یک شاخه‌ هم جدا می‌کند، می‌دهد دستم. سی و نهِ کوئین خیلی خوشحال توی گوشم در حال پخش. رنگ و وارنگ لباس پوشیدم. از گل دادنش و از کوئین و از لباس‌هام خنده‌ام می‌گیرد. قول دادم حالم خوب باشد. بساط گریه‌زاری و دلتنگی‌های پیش رو هم بماند برای خانه. تمام شب یادآوری خاطره‌ها و خنده و بس.
شب با 5 سال تصویر و فلش‌بک یک راست می‌آیم اینجا. فولدر وبلاگ‌‌های ریدر بولد شده. اتفاق خوب. آهنگ خوب. نوشته‌ی خوب‌تر. یاد حرف‌هامان می‌افتم که خیلی منطقی و سرراست نتیجه گرفتی که "باید برود" و باید به عنوان یک "واقعیت ناگزیر" پذیرفت. وجه غیرِمنطقم اما به این راحتی زیر بار نمی‌رود. با اینکه "هر که می‌رود تکه‌ای از ما را می‌برد" موافق‌تر است. آدم‌ها سخت بدست می‌آیند انصاف نیست یک شبه تمام شود حضورشان.
قسمت‌های آخر فرندز یک جایی می‌رسد که چندلر و مونیکا قرار است بروند توی یک خانه‌ی ویلایی حاشیه‌ی شهر زندگی کنند. فیبی تازه با مارک ازدواج کرده و به ریچل هم یک شغل توی پاریس پیشنهاد شده. جویی این آخری را که می‌شنود انگار صبرش تمام شده می‌گوید: توو ماچ ایز چنجینگ!

*رؤیایی 

Feb 20, 2012

شب مانده است و راه به پایان نمی‌رسد.*

شب مانده است
و راه به پایان نمی‌رسد.

شب مانده است
و راه
به پایان نمی‌رسد.

شب،
مانده است
به پایان
نمی‌رسد.

به پایان نمی‌رسد

* محمد مختاری