May 8, 2013

When sorrows come, they come not single spies, but in battalions*


هر بار یک شکافی پیدا می‌کند که از آنجا هُری بریزد توی تمام روز آدم.


Evgeny Grinko

*Claudius / Hamlet, Act IV, scene v

Apr 27, 2013




کاش اردیبهشت تا آخر سال کش می‌اومد.

Apr 18, 2013


مدرن بودن یعنی تجربه‌ی زندگی شخصی و اجتماعی به مثابه‌ی گردابی عظیم، و رویارویی با این واقعیت که آدمی و جهان او پیوسته در حال فروپاشی و تجدید حیات و آمیخته به رنج و عذاب، و تناقض و ابهام است: مدرن بودن یعنی تعلق داشتن به جهانی که در آن هرآنچه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود.
تجربه‌ی مدرنتیه _ مارشال برمن / مراد فرهادپور

"آقای بنفش" رو لای کاغذِ بنفشِ مچاله‌کرده‌ی چروک پیچیدم. این روزها همه پالت گوش می‌کنند. نیم ساعت بعد رسیدم به پلاک صد و خانه‌ی دو طبقه‌ی آجریِ قدیمی که از بیرونش هیچ یادم نمانده بود. باید تا وسط کوچه عقب‌عقب می‌رفتم تا تمامش یک‌جا دیده شود.
سی‌دی را می‌گذارد روی پلی و تکرار. با آهنگ اول ابروهاش می‌پرند بالا، انتظار نداشت. می‌زند بعدی. "والس! والس خوبه." والس‌ها همیشه خوبند. مثل lament/elegy ها. بعد با دو تا لیوان چای سبز و لیمو و سه چهار دور آقای بنفش در پس‌زمینه هی حرف می‌زنیم و هی به نوبت چشم‌هامان قرمز و خیس می‌شود. و حیاط از در شیشه‌ای تهِ اتاق نارنجی و بنفش و آخر سر یک‌سره سیاه می‌شود. "خونه‌ی مادربزرگه" ابزورد و غمگین روی تکرار. من بین دراما کویین و دلقکِ درون در نوسان.
آدم‌ها توی خلوتشان با ورژن رسمیِ توی اجتماعشان زیادی فرق دارند. راحت‌تر این است که با همان لایه‌های بیرونی معاشرت کرد. لایه‌های درونی بعضن خیلی مخوف و هولناکند.
"اگر فقط اسم آن‌هایی را که دیشب آن‌جا بودند به تو بگویم، شب از ترس خوابت نمی‌برد."*

* چشمانِ بازِ بسته

Apr 13, 2013


از باز شدن در و چند قدم در کوچه‌ی خلوتِ سبزِ این روزها راه رفتن. تا قطره‌های غیرمنتظره‌ی یواشی که می‌رود توی لباس‌های نازک بهاری. تا زنگِ گوشی و اتفاق خوب غیر منتظره‌تر. تا قطع شدنِ سوررئالِ باران با تمام شدنِ مکالمه و نیم ساعت بعد، بارشِ واقعیِ اصلی. انگار که اولی پیش درآمدی بود برای شنیدن خبر. و بعد، بعد کل ارکستر شروع کرد به نواختن.

خرامان: (+)