در زبان روسی تعبیری هست دربارهی شخصی که دیوانهوار با خود و زندگی پیرامونش در نزاع است. میگویند نمیتواند جایی برای خود پیدا کند.
از معرفی تسوتایوا، »زادهی اضطراب جهان »
تسوتایوا حلقهی پایانی زنجیرهی خودکشی شاعران در دوران استالینی بود. بیجا نیست اگر به تاریخ مختصر و شاعرانهی این زنجیرهی تراژیک نظری بیفکنیم.
در روز بیست و هفتم دسامبر سال 1925، سرگئی یسهنین شاعر تغزلی روس، در اتاق مهمانخانهای به نام آنگلتر با قلمتراش مچ خود را برید و خودکشی کرد. و در آخرین لحظات با خون خود شعری خطاب به معشوقش نوشت و در آن گفت:
در این زندگی مرگ چیز تازهای نیست
اما زیستن هم تازهتر از آن نیست
ولادیمیر مایاکوفسکی که از خودکشی او هم اندوهگین بود و هم خشمگین؛ در آوریل سال 1926 شعری دردمندانه و غنایی سرود به نام »به سرگئی یسهنین» و در آن گفت:
تو که با کلمهها کار میکردی
که هیچکس در جهان نمیتوانست،
چرا، برای چه؟ ما در نمییابیم...
بعد میافزاید:
اگر آنگلتر فقط کمی مرکب داشت، تو ناچار نمیشدی رگهایت را باز کنی.
چرا شمار خودکشیها را افزون کنیم؟
چرا تولید مرکب را، تنها، افزون نکنیم؟
و سرانجام میگوید:
در این زندگی مرگ چندان دشوار نیست
ساختن زندگی نو، دشوارتر است
اما مایاکوفسکی هم در چهاردهم آوریل 1930 در آپارتمانی در گذر لوبی یانسکی، با افسردگی تمام شعری در دفترچهی یادداشتش مینویسد، با عنوان »خطاب به هرکس» و خود را با تپانچه میکشد.
در این شعر آمده است:
حادثه، چنان که میگویند، گذشته است، تمام شده، انجام یافته است
قایق عشق بر سنگ واقعیت شکست
تو و من یکسانیم
نیازی دیگر به فهرست دردهای مشترک و آزارها و خطاکاریها نیست
نگاه کن فقط، جهان یکپارچه آرام است
لحظهای چون این است که بیدار میشوی و سخن میگویی
با زمان، با تاریخ، با همهی آفرینش...
در بیستم اوت سال 1930 مارینا تسوتایوا در پاریس، شعری مینویسد در 7 قطعه، با عنوان »به مایاکوفسکی». در بخش ششم شاعر خودکشی کرده، یسهنین و مایاکوفسکی، در بهشت با هم دیدار میکنند.
در بیست و یکم ماه اوت 1941 در یلابوگا، مارینا تسوتایوا، در تنهایی اسفانگیزش خود را به دار میآویزد. بیهیچ نامهای. بیهیچ شعری.
زادهی اضطراب جهان – محمد مختاری (عنوان کتاب، مصراعیست از افسانهی نیما)
1 comments:
خل شدم با این پست
گریه کردم.
ناجور
مرسی بابت این که این قد وبلاگت خوبه.
Post a Comment