Dec 15, 2011

و نور تجزیه‌مان می‌کند به آغاز دنیا*‏


1.
اصلن گاهی سکوت بین ما، آن‌قدر دامنه‌دار و طولانی می‌شد، که صبح‌ها، کلمات فراوانی را می‌دیدیم که روی مسواک ما، جمع شده است.
داستان‌های ناتمام / بیژن نجدی

2.
ما می‌دانیم در برابر مرگ
سیگارمان را
چگونه با آتش خنده‌ای بگیرانیم

ناظم حکمت

Tsabropoulos


3. یک لبخندِ آرام، کش‌ آمده‌ روی این روزها. یک حال خوبِ سبک. آن‌قدر که هوس جعبه‌‌ی چوبی رنگ‌ها بیفتد به جانم. هوس بوی هولناک رنگ‌ها. خیره شدن به بوم سفید برای کشیدن. زل زدن به صفحه‌ی سفید برای نوشتن.

4. کلمه‌ها التیام می‌بخشند. ویران می‌کنند. اعجاز می‌کنند. رنگ‌ها هم.

5. کتاب را ورق می‌زنم مدام، به بهانه‌ی صفحه‌ی اول و تصاویر. هربار یک مکث ناخودآگاه طولانی روی این عکس. که یک بار معنایی غریبی پیدا کرده. یاد‌اور تمام یک سالی که گذشت. "سال روزهای بلند و استقامت‌های کم". تاب آوردم؟ شاید! که اصلن تمامش به تاب آوردن گذشت. به درگیری. تنش. ناآرامی. حالا عکسِ گوشه‌ی میز هم رفته لای همین صفحه‌ی کتاب. فکر می‌کنم که "چه شکیباست روح".

5. بازگشت به دوران آرامش سرخپوستی؟ شاید!


*مختاری

0 comments: