"غلظتِ هول" آرام گرفته بود. سر راه یک دسته گل میگیرم. مرد یک شاخه هم جدا میکند، میدهد دستم. سی و نهِ کوئین خیلی خوشحال توی گوشم در حال پخش. رنگ و وارنگ لباس پوشیدم. از گل دادنش و از کوئین و از لباسهام خندهام میگیرد. قول دادم حالم خوب باشد. بساط گریهزاری و دلتنگیهای پیش رو هم بماند برای خانه. تمام شب یادآوری خاطرهها و خنده و بس.
شب با 5 سال تصویر و فلشبک یک راست میآیم اینجا. فولدر وبلاگهای ریدر بولد شده. اتفاق خوب. آهنگ خوب. نوشتهی خوبتر. یاد حرفهامان میافتم که خیلی منطقی و سرراست نتیجه گرفتی که "باید برود" و باید به عنوان یک "واقعیت ناگزیر" پذیرفت. وجه غیرِمنطقم اما به این راحتی زیر بار نمیرود. با اینکه "هر که میرود تکهای از ما را میبرد" موافقتر است. آدمها سخت بدست میآیند انصاف نیست یک شبه تمام شود حضورشان.
قسمتهای آخر فرندز یک جایی میرسد که چندلر و مونیکا قرار است بروند توی یک خانهی ویلایی حاشیهی شهر زندگی کنند. فیبی تازه با مارک ازدواج کرده و به ریچل هم یک شغل توی پاریس پیشنهاد شده. جویی این آخری را که میشنود انگار صبرش تمام شده میگوید: توو ماچ ایز چنجینگ!
*رؤیایی
0 comments:
Post a Comment